نامه خواندنی یکی از دوستان محمدرضا جلایی‌پور

یار دبستانی من

این متن را برای کسانی که محمدرضا جلایی‌پور را می‌شناسند نمی‌نویسم. چرا که هرکس یک بار محمدرضا را ملاقات کرده باشد قطعا نیازی به خواندن این حرف‌ها ندارد. و این متن را نه هنگام آزادی که در دوران بازداشتش می‌نویسم . زمانی که او در زندان است و همراه همفکرانش به دسیسه علیه کشور و همکاری با استکبار جهانی متهم می‌شود. انگیزه‌ای ندارم جز اینکه حق را وقتی که تنها قرار گرفته تنها نگذارم و آنچه را دیده‌ام و می‌دانم با آنان که ندیده و نمی‌دانند در میان بگذارم تا خود قضاوت کنند.

سخن این است که من و محمدرضا در یک دبستان و یک راهنمایی و یک دبیرستان درس خواندیم البته به جز چند سالی که به دلیل تحصیلات پدرش انگلستان بود و نیز جز دو سال آخر دبیرستان که به علوم انسانی تغییر رشته داد و از جمع ما رفت. بعد از آن نیز تا کنون با او  بی ارتباط نبوده‌ام، هرچند دست سرنوشت مسیرهای کاملا متفاوتی برای ما رقم زد. نمی‌خواهم از هوش و استعداد خدادادی‌اش بگویم که هر کس نگاهی به کارنامه درخشان تحصیلی او بیندازد در خواهد یافت. بلکه می‌خواهم از چیزهایی بگویم که به راحتی قابل فهم نیست و مگر در ارتباط و زیستن با او درک نمی‌شود. دوم دبیرستان بودیم. زمستانی سرد بود و برف فراوانی می‌آمد . از آن برف‌هایی که مدرسه‌ها را تعطیل و بچه‌های بازیگوش را خوشحال می‌کند. پدر محمدرضا یعنی دکتر حمیدرضا جلایی‌پور را به زندان اوین انداخته بودند. هوا سردتر می‌شد. مرا هر روز صبح پدرم به مدرسه می‌رساند . گرمای ماشین ، شیشه بخار گرفته، در کنار پدر، چقدر لذت‌بخش بود! و من هر روز در قسمتی از مسیر محمدرضا را می‌دیدم. هر روز صبح از خیابان دولت تا چناران در سوز سرما و برف پیاده می‌آمد . خدایا اگر محمدرضا راضی نیست که این‌ها را بگویم مرا ببخش. چاره‌ای ندارم . باید اینها را به کسانی که او را نمی‌شناسند بگویم.

هر روز صبح در برف و سرما با لباسی‌که پیراهن و شلوار و شال گردنی بیش نبود چند کیلومتر تا مدرسه پیاده راه می‌آمد. با سر به زیری تا اگر مثل منی با پدرش و ماشین گرم از کنار او رد می‌شود نگاهش به نگاهش نیفتد که برای سوار شدن به او تعارف نزند که او با آن بهانه‌های معصومانه بخواهد از رفتن زیر بار منت دیگران شانه خالی کند. وقتی به  مدرسه می‌رسید صورتش از سرما سرخ شده بود. هیچ وقت کم نمی‌آورد . می‌گفت «ورزش می‌کنم تا در کلاس بهتر درس را بفهمم! هوا خوب است آنقدر ها سرد نیست!» سنین راهنمایی و مخصوصا دبیرستان برای پسرها سن استخوان ترکاندن و بزرگ شدن است. محمدرضا هیچ وقت به ما نگفت که کاپشن اش را به برادر کوچکش داده بود تا او از سرما نلرزد. این را هیچ وقت به ما نگفت . یادم نمی‌رود روزی  را که روزنامه همشهری از قول مادربزرگ محمدرضا – خدا بیامرزدش مادر سه شهید بود- تیتر زده بود : فرزندم را آزاد کنید! به آخر هفته نکشید که خانواده جلایی‌پور را به بیت رهبری دعوت کردند و متعاقبا دکتر جلایی‌پور آزاد شد. دو سه روزی می‌شد که محمدرضا را ندیده بودیم . درست یادم نیست پنجشنبه جمعه بود یا به دلیل همین رفت و آمد ها یکی دو روز غیبت کرده بود . به هر حال صبح زود یک روز سرد زمستانی ما بچه‌های مدرسه خبر داشتیم که پدر محمدرضا را آزاد کرده‌اند و منتظر آمدنش بودیم تا سر به سرش بگذاریم و از شادی محجوبانه نگاهش لذت ببریم. وقتی آن روز صبح محمدرضا وارد مدرسه شد از شادی اشک در چشمانم حلقه زد. محمدرضا با یک کاپشن نو وارد مدرسه شد. سایه پدر بر سر آدمی چه قدر لازم و خوب است. شادی‌ای که آن روز در چشمانش بود و دست‌هایش را که دیگر مثل روزهای قبل از سرما یخ نزده بود را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

خاطره دیگر به ظهر یک روز بهاری بر می‌گردد. بهار خواب می‌آورد . مخصوصا اگر ظهر باشد و مخصوصا بعد از صرف ناهار! و ما دقیقا در همین زمان باید نماز جماعت می‌خواندیم. تکبیره الحرام را که می‌گفتیم فارغ از عالم در دنیای تخیلات و انواع افکار و ترشحات ذهنی غوطه‌ور می‌شدیم تا بالاخره مکبر با » السلام علیکم و رحمه الله و برکاته » چُرت ما دانش آموزان دبیرستانی را پاره می‌کرد. در آن زمان پیشنماز مدرسه پیر مرد دنیا دیده و نورانی بود که یکی دو سال بعد به رحمت خدا رفت. حاج آقا آن اواخر حال و روز خوشی نداشت. چند بار در بیمارستان بستری شده بود و جان چندانی برایش باقی نمانده بود ولی هر روز حوالی ظهر عصا زنان و خمیده خود را به مدرسه می‌رساند تا نماز جماعت را اقامه کند و مسأله‌ای برای ما بگوید. آن روز وقتی چرت ما دانش‌آموزان با آخرین ندای مکبر پاره شد بعضی از ما احساس کردند که انگار نماز یک مشکلی داشت ولی شک داشتند چه بوده و بعضی دیگر هم نظیر بنده با «تقبل الله»  گفتن به کنار دستی و ذکر تسبیحات حضرت فاطمه (س) خود را مشغول کرده بودیم. حتی مکبر هم نفهمیده بود که حاج آقا نماز را پنچ رکعت خوانده است! به قول گفتنی : وقتی همه خوابیم! چند ثانیه ای گذشت و از لابه لای جمعیت محمدرضا بلند شد و مودبانه دو زانو کنار حاج آقا نشست. بنده و امثال بنده هم مشغول گفتن ذکر بودیم و یکی از بچه ها که صدای قشنگی داشت میکروفون نمازخانه را آماده می‌کرد که دعای بعد از نماز را بخواند. اندکی بعد محمدرضا به میان صف بازگشت .سپس حاج آقا بلند شد و با آن قد خمیده رو به جمعیت کرد: «نماز را اعاده می‌کنیم» و  شروع کرد به اقامه گفتن . زمزمه ای در جمع پیچید . » چی شده ؟ چی شده؟ چرا؟ » من که صف اول هم نشسته بودم نمی دانستم اوضاع از چه قرار است . با آرنج به پهلودستی‌ام زدم و با لحنی ناشی از تنبلی گفتم «چرا باید نماز را اعاده کنیم؟»    پهلو دستی ام گفت:» می گن حاج آقا نماز را پنج رکعت خوانده است.» آنجا بود که چرت من پاره شد و فهمیدم که چه نماز هایی می خوانیم! آنجا بود که فهمیدم گاهی همه خوابند – حتی پیشنماز- و خدا کند که آن گاه محمدرضایی باشد.

اینها را نوشتم با اینکه می‌دانم خواهند گفت «پیشینه سودی به حال امروز ندارد!» ازخودم می‌پرسم چرا تا دیروز خانواده شهدا عزیز بودند و برانگیختن عواطفشان گناه نابخشودنی بود اما اکنون فریب خورده‌اند و وابسته به بیگانه شده‌اند؟ چرا اگر کسی طرفدار آقایان باشد خانواده شهید بودن و سابقه انقلابی داشتنش یک معیار است و اگر مخالفتشان کند طلحه و زبیر می‌شود؟ تعجب می‌کنم ازکسانی که از طلحه و زبیر نام می‌آورند اما از یاد می برند که پیامبر دوستی و یاوری به نام ابوذر داشت که به اتهام مخالفت با دین به دستور خلیفه اسلام  تازیانه خورد و در غربت وتنهایی ربذه شهید شد. تعجب می‌کنم که خانواده شهید داده محمدرضا را نادیده می‌گیرند، تبار و خاندان را به حساب نمی‌آورند و داستان پسر نوح را مثال می‌زنند اما از یاد می‌برند که نخستین سخن حسین(ع) در برابر لشکر کوفیان این بود که «من فرزند پیامبر شما هستم!»مسلمانی فقط «لا اله» نیست «الا الله»هم دارد!

اینها را نوشتم چون کاملا قابل پیش‌بینی است که کسانی می‌خواهند به محمدرضا و امثال او برچسب همکاری با بیگانگان و نوکری انگلیس و اسراییل را بزنند. کسانی می‌خواهند امثال او را به بهایی‌گری متهم کنند و به صهیونیسم جهانی بچسبانند. برای اینکه حقه‌شان بگیرد حاضر شده‌اند هزینه تیرگی روابط با غرب را هم بپردازند. می‌خواهند با انواع تهمت‌ها و افتراهای رنگارنگ امثال محمدرضا را به انفعال بکشانند. من آدم سیاسی نبوده و  نیستم و شاید هنوز در پیشگاه الهی خفته در همان چرتی باشم که آن روز ظهر بودم! ولی این حرف‌ها را باور نمی کنم. به هیچ وجه باور نمی‌کنم . من با محمدرضا بزرگ شده‌ام . من او را خوب می‌شناسم . به همان خوبی که بچه‌های یک مدرسه یکدیگر را می‌شناسند. کسانی که سال‌های کودکی و نوجوانی شان را در کنار هم سپری کرده‌اند، دورانی  که نه کسی گذشته‌ای دارد که از وحشتش پرد‌ه‌پوشی کند نه آینده‌ای که در طمعش ریاکاری .

یکی از دوستان و هم مدرسه‌ای های محمدرضا جلایی پور

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: